| شما درین صفحه قرار دارید: |
تهیهً مطالب: عمر کامور یک گناه بسیار است و هزار طاعت کم |
|
|||
|
بابای ملت ؟! پدر و کاکایش پوره چهل و چار و نیم سال بر شانه ها و گرده های مردم بیچاره و بد طالع افغانستان حکمروایی چه که کامروایی کردند. محمد نادر که عادت داشت با دهان پرخنده و مهربانی کذایی دشمنان و حریفان خود را شکنجه داده و محو نماید، اولین تمرین های خود را درین راستا بالای امیر حبیب الله کلکانی، فامیل، بستگان و دوستانش انجام داد که قصه های سیاه و نفرت انگیز آنرا هر هموطن ما کم و بیش میدانند.
سیدحسن رشاد دو یاد و دو خاطرهروز ۱٦ عقرب سال ۱۳۱۲ خورشيدی نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شد و آن گونه که می دانیم ده هـا تن را بدین بهانه به زندان افگندند و کشتند و مرحوم غبار به شمول عبدالخالق وخانواده اش نام شانزده تن را ذکر میکند که قربانی این ماجرا شدند که محمود خان معاون عبدالخالق وکاکایش علی اکبر خان غندمشر نیز از اعدام شدگان بودند.
علی اکبر خان در ترکیه آموزش نظامی دیده بود و با پدر این جانب سید احمد غندمشر دوست دوران تحصیل در ترکیه بود و در بازگشت نیز دو همکار و رفیق صميمی بودند که از ترکیه به قصد خدمت در دولت امانی به و طن برگشتند و در رکاب شاه امان الله به خدمت پرداختند. پدرم همواره از وطن دوستی و رشادت و آ زادی خواهی علی اکبر خان حکایتها میکرد و از ارتباط و معاشرت وی با مشروطه خواهان سخن میزد. با دریغ که پس از تسلط حبیب الله کلکانی آن دو که در قندهار و در رکاب شاه امان الله بودند توسط مهردل خان والی و قوماندان وقت دستگیر و زندانی شدند و روزی که در مجمع اهالی قندهار قراربود که مهر دل خان برای آنان تعیین جزا نماید و حکم اعدام صادر کند از قضا مردی از بزرگان توپخانه قندهار خطاب به مهردل خان گفت: «این سید نوه میر آقا معروف به «جـیتن» است که در جنگ دوم با انگلیسان شهید شد ومرقدش زیارتگاه خاص و عام است». آنگاه مهردل خان مارا رها کرد و حتی پـیشنهاد همکاری کرد که من نپذیرفتم و هردو به کابل آمدیم و دوستی من و علی اکبرخان ادامه داشت، ولی پس از مدتی دریافتم که دوستم از من فاصله میگیرد و هنگامی هم که علت را پرسیدم گفت که تو متکفل زندگی چهل انسانی و خوب است که متوجه همین وظایف خود باشی. هنگامی که خواستم رابطه این وظایف را با دوری گزیدن او بدانم گفت: « در خانه اگر کس است ؛ یک حرف بسست». راستی هم در آن سالها پدرم جز زنده گی خانواده خودش متکفل زندگی فامیل برادر بزرگش بود که از جهان رفته بود و همچنان از خانواده برادر کوچکش ميرعلی احمد ضیاء که زندانی بود نیز باید سرپرستی میکرد.... پدرم میگفت چند ماه به قتل نادر شاه مانده بود که تصمیم گرفتم از دوست دیرینم علی اکبرخان در خانه اش واقع در ده افغانان کابل دیدار کنم که در مسیر راه محمود خان برادرش را دیدم و چون از قصد من آگاه شد، بدون موجب به ناسزاگویی و دشنام آغاز کرد و این عمل موجب شد که از رفتن به خانه شان منصرف شوم، ولی چند شب پس از این ماجرا در یکی ازکوچه های چنداول کسی در تاریکی شب خود را به پاهای من انداخت و پیوسته عذرخواهی می کرد و چون او را از زمین بلند کردم دیدم همان محمود خان جوانمرد است که از رویداد آن روز عذرخواهی میکند و باز اصرار دارد که از رفتن به خانه او و برادرش اجتناب کنم و تأکید میکرد که این مطلب را چون رازی نزد خود نگه دارم به یقین در آینده او را ستایش خواهم کرد و در حق وی دعای خير خواهم نمود. پدرم میگفت بعدها دانستم که علی اکبر خان در حادثه قتل نادرشاه نقش اساسی داشته است و نمیخواسته که ما بی موجب آسیب پذیر شویم . اینک تصویری را از این مرد مبارز که ٧۸ سال پیش به پدرم اهدا کرده بود و این همه مدت درالبوم خانوادگی خویش حفظ کرده ایم با تصویری از پدرم در معرض تماشای خوانندگان عزیز قرار میدهم. خاطره دومخاطره دوم پدرم باز هم برمیگشت به همان روز شانزدهم عقرب یعنی روز کشته شدن نادر شاه به دست عبدالخالق. پدرم حکایت میکرد که ساعت ۱۱ قبل از ظهر آن روز نادر شاه در مکتب احضاریه که بعد ها لیسه عسکری نام گرفت برای توزیع شهادتنامه های شاگردان آمده بود. در آن روزگار من قوماندان مکتب احضاریه بودم پس از قبول مراسم قطعه و احترام منسوبان مکتب خود را به او معرفی کرد ه گفتم :من سید احمد غندمشر چنداولی قوماندان مکتب احضاریه؟ نادر خان با ناراحتی و خشم خطاب به من گفت : «خوب شد ترا دیدم من از همه چیز اطلاع دارم وشنیده ام که به مرده های بی ارزش گریه میکنی». آنگاه به یاورش سید شریف دستور داد تا نشانها و علايم نظامي شانه های مرا بکند که سید شریف نیز در حضور همه این عمل را به شدت انجام داد و آنگاه نادر به من گفت که تا امر ثانی خانه نشین هستی. آن روز با ناراحتی به سوی خانه به راه افتادم و درقسمت شهـنشاه چنداول عبدالخالق را در حالی که بایسکلش در دستش بود و با میرعلی اصغر شعاع گرم صحبت بود دیدم و من هم به جمع شان پیوستم و عبدالخالق را بسیار شاد و سرحال یافتم. هنگامی که از ما جدا میشد و به سواری بایسکل به سوی قصر دلگشا میرفت به من گفت: ـ آقا صاحب ما امروز مسابقه فوتبال داریم و به امید خدا گول های تاریخی خواهم زد. آن گونه که میدانیم همان روز نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شد و شب که آقای شعاع به خانه ما آمده بود ؛ آهسته به گوشم گفت: راستی خالق گول تاریخی زد! این بود دو خاطره تاریخی که از پدرم شنیده بودم و با امانت داری در اندیشهً بازگویی اين دو خاطره افتادم تا ثبت بايگاني تاريخ پرافتخار آزاديخواهان وطن نمايم . باعرض حرمت منتشره شماره دوازدهم سال چهارم ماهنامه مشعل
مصاحبه ها با نوجوانانمصاحبه سایت انجمن ملی با یک تن از نوجوانان افغان در سویس:بخاطر معرفی و تشویق هرچه بیشتر نوجوانان کشور ما در سویس، " سایت افغان- سویس " نظر به پالیسی انجمن ملی ما تصمیم گرفتیم که بخاطر تربیه هرچه سالمتر فرزندان افغان و معرفی آنها به هموطنان عزیز ما مصاحبات را براه اندازیم. اینک سایت افغان - سویس بدین ترتیب یک نوجوان ممتاز را بخاطرمعرفی و تبادل نظر از طریق صفحه جوانان بشما خواننده های گرامی معرفی مینماید:
سوال: به خواننده محترم سایت انجمن ملی خودرا معرفی میکنی ؟ جواب: نام من الیاس منگل است ، ۱۴ ساله هستم ، تقریبأ مدت ۷ سال است که در سویس زندگی میکنم . امسال خوشبختانه از صنف هفتم به صنف هشتم به در جه خوب کامیاب شدم. سوال: الیاس جان ! درکدام شهر سویس زندگی میکنی ؟ جواب: در شهر بیل مربوط کانتون برن با فامیلم زندگی میکنم. سوال: تاجائیکه هموطنان محترم ما مطلع هستند ، در شهر بیل دو زبان رسمی سویس آلمانی و فرانسوی ) تدریس میشود ، تو بکدام یکی ازآنها درس میخوانی ؟ جواب: بلی، من به هردو زبان درس میخوانم، ولی زبان فرانسوی زبان اولم است. باید یادآور شوم که در پهلوی آن دوزبان، زبان انگلسی هم میخوانیم. سوال: از نتیجه درسهایت راضی هستی ؟ جواب: چون برای درس خواندن در سویس بهترین شرایط وجود دارد ، من فکر میکنم که اگر کسی از این شرایط استفاده خوب کند، حتما" نتیجه مثبت بدست میاورد . از ینکه خودم از نتیجه درسهایم به چه اندازه راضی میباشم ، باید بگویم که استادانم، فامیلم ، دوستهایم و نیز خودم از نتیجه آن راضی هستیم ، بخاطرئیکه من در عالیترین کتگوری ( پ) مکتب خود میباشم. سوال: الیاس جان ! میتوانی معنی کتگوری (پ) را یک کمی بخواننده محترم توضیح کنی؟ جواب: بلی، کتگوری (پ) به این معنی است که بعد از ختم صنف نهم، من میتوانم مستقیما"، بدون امتحان کانکور، شامل «جیمناز» شوم. سوال: خوب الیاس جان ! بجز از درسهایت ، بکدام چیز دیگر زیادتر علاقه داری ؟ جواب: سپورت ، بخصوص فوتبال را بسیار زیاد خوش دارم و دریک کلپ رسمی شهر خود بنام «سپیده دم» در تیم جوانان کتگوری (س) بازی میکنم . امسال در مسابقات کپ قهرمانی(کانتون برن و کانتون ژورا) مقام اول را بدست آوردیم که بسیار زیاد برایم جای خوشی است. باید گفت که این موفقیت از برکت ترینر و به تلاش فراوان اعضای تیم نصیب ماشده است. سوال: چه گفتنی برای نوجوانان هموطنت داری ؟ جواب: بلی، گفتنی ها زیاد دارم، مگر پیام من به همسالانم که درمهاجرت زندگی میکنند اینست که وطن، کلتور و عنعنات خوب وطن عزیزما افغانستان را نه تنها فراموش نکنند، بلکه در حفظ آن با دل و جان کوشش نمایند . برای نوجوانانیکه در داخل وطن زندگی میکنند ، میخواهم بطور خلاصه بگویم که «من با شما هستم، صلح و آرامی حتما" به سر زمین رنجدیده ما آمدنی است». سوال: الیاس جان ! در مورد انجمن ملی افغانها در سویس چه فکرمیکنی ؟ جواب: اگر راست بگویم ، اول معنی آنرا نمی فهمیدم که انجمن یعنی چه؟! بعدا" کار های عملی آنرا که دیدم و صحبت های بزرگسالها را که شنیدم سوالم حل شد، حالا فکرمیکنم که این کار خوب را که کلانهای ما کردند یعنی انجمن ملی را ساختند بسیار خوب است، بخاطریکه من در چندین محفل که از طرف انجمن ملی بمناسبت روز استقلال، عیدقربان، سال نو افغانی و تأسیس انجمن ملی سازمان دهی شده بود شرکت کردم و همچنان در آن محافل سهم فعال د ر ترانه خوانی، توزیع ورقهای تبلیغاتی، تکت فروشی، پاک کاری سالون در ختم محفل و ... داشتم، علاوه بر آن با یکتعداد همسنانم که از دیگر کانتونهای سویس آمده بودند معرفی شدم. از همه دلچسپ و جالب تر موسیقی افغانی را که بشکل زنده توسط خوبترین هنرمندان وطن ما اجرا میشد از نزدیک مشاهده کردم . خوب الیاس جان ! از اینکه به سایت افغان – سویس ( سایت شما جوانان ) گفتگو کردی از خودت یک جهان سپاسگذارم و موفقیت های هرچه بیشتربرایت آرزو میکنم . تشکر مصاحبه کننده: نور منگل ۰۷/۰۷/۲۰۰۷ |


|
©2007 afghanswiss.com |