! به صفحهً انجمن ملی افغانها خوش آمدید
شما درین صفحه قرار دارید: جوانان اطفال  
 

:فکاهی

:ترساندن

شخصی از شخص دیگری پرسید: نامت چیست؟
گفت: هیبت الله.
شخص اول گفت: راست میگویی یا ما را میترسانی؟


:ایستگاه

مردی در سرویس دست خود را محکم بر شانهً شخص روبرویش گذاشته پرسید: ببخشید، اینجا ده افغانان است؟ دومی با خونسردی گفت: نه اینجا شانهً من است.


:شیطان

شخصی بد قیافه و بد نیتی از ملا پرسید که آرزو دارد شیطان را ببیند. ملا برایش گفت: اگر در خانه آیینه ندارید در آب زلال قیافهً تانرا تماشا کنید.


:همسایه

روزی ملا به زن خود گفت: کاشکی یک کاسه آش گرم میبود که میخوردیم. در همین وقت دختر همسایه کاسه بدست داخل شده گفت: اگر آش پخته اید یک کمی بما بدهید. ملا با خشم به زن خود گفت که حالا همسایه حتی آرزوی قلبی ما را هم میفهمد.

 


اطفال

مطالب این صفحه توسط آریانا تهیه شده

سوال و جواب




آیا میدانید چرا زن زرد مو در گرمای تابستان با لباس کم در صحن حویلی خود گردش میکند؟
بخاطریکه بادنجان های رومی در حویلی از شرم سرخ شوند.

اگر سرویس شماره ۴۴ از نزد تان برود چی میکنید؟
دو بس شماره ۲۲ را میگیرم.

از یک جوان آلبانیایی اگر کاردش را بگیری چی میشود؟
بیکار !


:فکاهی


سه نفر، هریک جاپانی، چینایی و سویسی بخاطری جرمی به زندان رفتند. برای هرکدام حق داده شد یک چیزی آرزو کند تا در زندان با خود داشته باشد.

مرد جاپانی گفت: "من میخواهم کتابهایم را در زندان با خود داشته باشم".
مرد چینایی گفت: " من میخواهم زنم را با خود داشته باشم".
مرد سویسی گفت: " من میخواهم به اندازهً یک موتر بارکش سگرت با خود داشته باشم".
دوران زندان به پایان رسید و هر سه رها شدند. مرد جاپانی از زندان یک دانشمند بیرون شد. مرد چینایی بعد از دورهً حبس با فامیل خویش بیرون آمد. مرد سویسی با قطی سگرت در دست بیرون شد که متواتر هر رهگذر را بخاطر گوگرد متوقف میکرد، زیرا در در شروع حبس فراموش کرده بود گوگرد را نیز آرزو کند.


                 ***

پسرکی را در راه رفتن بخانه دزدان متوقف کردند و گفتند تا هرچه پول در جیب دارد بدهد. او گفت که ندارد. دزدان او را از پا آویزان کردند، ولی هیچ پولی از جیبهایش نیفتاد. رهایش کردند که برود. در وقتی که از دزدان دور میشد گفت: " ها ها ها... من صد فرانکی در بوت خود داشتم و شما آنرا نیافتید !".

                 ***

پسرک مکتبی وظیفهً خانگی خود را انجام میدهد و از مادر خود میپرسد: " مادر! خت چطور نوشته میشود؟" مادرش میگوید: " حتما هدفت سخت است". او میگوید: " نه، خت، بخاطریکه حرف س را خودم میتوانم بنویسم".

                 ***

گفتگوی دختران مکتب در تفریح:

- " دیروز مادرم ناگهان سرگیج شد و بزمین افتاد و ما او را با آمبولانس به شفاخانه بردیم".
- " اوه خیلی متاً سفم !"
- ولی خودش ملامت است. کی برایش گفته بود که کتابچه ای یادداشتهای مرا بخواند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


©2007 afghanswiss.com